نقل از سایت لور
سفرنامه من به خوزستان و روستای رهدار نویسنده: مسعود سیفی - از کرمانشاه
دوم فروردين بود و روز موعود من فرا رسيده بود . بايد به خوزستان ميرفتم . من تمايل عجيبي به اين دارم كه خوزستان را هوزستان بخوانم . شايد به اين خاطر است كه من معتقدم علت اطلاق نام خوزستان به اين استان وجود طويف مختلف لر در اين استان مي باشد و معمولا مردم لر اين استان به طوايف مختلفي تقسيم مي شوند و كلمه خوز به نظر مي رسد تغيير يافته هوز باشد و هوز در لري به معناي طايفه و گروه به كار مي رود و كلمه اي بسيار معمول و رايج است البته در این گفتار از همان کلمه خوزستان استفاده خواهم کرد.
به ترمينال دره شهر رفتم تا راهي انديمشك شوم و خوشبختانه خيلي زود مسافر براي رفتن به انديمشك جمع شد و سفر ما آغاز شد . بعد از حدود دو ساعت به انديمشك رسيدم . از راننده پرسيدم كه چطور بايد به دزفول بروم او نيز راه را به من نشان داد و دقيقا جايي كه بايد سوار ماشين هاي مسير دزفول ميشدم مرا پياده كرد .
مجتبي دوست دزفوليم به من گفته بود كه چگونه مي توانم به شوشتر بروم و راهنمايي هاي لازم را به من كرده بود . اولين نكته اي كه براي من جالب بود مرز بين دزفول و انديمشك بود كه اصلا وجود نداشت !!! خيلي برايم جالب بود كه چرا دزفول و انديمشك در تقسيمات سياسي دو شهر محسوب مي شوند حال آنكه هيچ فاصله اي بين آنها نيست . هنوز از انديمشك خارج نشده بوديم كه به تابلويي رسيديم كه نوشته بود به دزفول پايتخت مقاومت ايران خوش آمديد .
بافت دزفول قديمي به نظر مي رسيد و بازاري با ساختمان قديمي و طاقهاي گنبدي شكل نظر مرا به خود جلب كرد كه نشان از اصالت مردمان اين ديار داشت . همين كه از ماشين پياده شدم كنار خيابان كتابفروشي را ديدم كه تعدادي كتاب بر زمين پهن كرده بود و اكثرا در مورد طايفه بختياري بودند . در ميان اين كتابها كتابي قطور مربوط به شرح احوال عليمراد خان بختياري خودنمايي مي كرد و بار ديگر ذهنم سراغ مردمان بختياري رفت و اينكه مردم اصيل دزفول بختياري هستند . میدانم که گروهی در دزفول خود را دزفولی میخوانند و با لهجه مشابه خودمان صحبت می کنند ولی چرا این مردم به شهر اشاره می کنند نه به اصالت و قومیت شان را من هنوز موفق نشده ام بفهمم. آیا از آسمان گروهی فارس در این منطقه فرود آمدند و از قضا همان زبان اصیل لری را دارند ؟
از دزفول به ترمينالي رفتم كه به ترمينال اهواز معروف بود واز آن ترمينال راهي شوشتر شدم . در ماشين كه نشسته بودم چند بار تلفني با دوستانم با زبان لري سخن گفتم . راننده كه فهميده بود لر هستم سعي داشت با من دوست شود و صحبتي با هم داشته باشيم . بعد از پرسيدن چند سوال متفرقه از من پرسيد كه لر هستي؟ گفتم بله لر هستم و البته با افتخار اين را مي گويم . راننده گفت : من هم لر هستم . من پرسيدم بختياري؟ گفت نه ما اصالتا از طايفه اي به نام قلي هستيم كه اجداد دور ما خرم آبادي هستند ولي سالهاست كه در دزفول بوده ايم و هنوز به لهجه لري خرم آبادي سخن مي گوييم .
به شوشتر رسيدم . وقت ناهار بود و من به شدت گرسنه بودم چون صبحانه هم نخورده بودم . به يك ساندويچي رفتم و ساندويچي خوردم . مي خواستم دستانم را بشورم كه ديدم از آب خبري نيست و هر چه سرشير را مي چرخاندم آبي در كار نبود . از صاحب مغازه آب خواستم و با كمال آرامش گفت كه آبها قطع هستند . و افسوسی دیگر از اینکه مردم خوزستان مهد همه چیز ایران هستند و از داشتن آب هم محرومند .
بعد از خوردن ناهار به یک چایخوری رفتم که کنار جاده بود و بسیار محقر بود و کوچک . صاحب چایخوری بی شباهت به قیصر امین پور نبود . چیزی که در چایخوری خیلی جلب توجه میکرد عکس علمای مختلف بود که بر دیوار چایخوری چسبیده بودند . مثلا یکی از این عکس ها تبلیغ یک آژانس بود که از عکس یک روحانی به نام آیت الله شوشتری استفاده شده بود و عکس آیت الله بروجردی هم آنجا دیده میشد. صاحب چایخوری را دیدم که با چند نفر از مشتریها یا همسایه هایش لری صحبت می کرد . برای اینکه زیاد بر کلمه لر تاکید نشود و کینه ای ایجاد نکنم این بار با زیرکی پرسیدم مردم شوشتر عرب هستند؟ گفت نه عرب و لر و شوشتری هستند . و ما شوشتری هستیم . شوشتری ها مردم اصیل شوشتر هستند ولی لرها و عرب ها از روستاهای اطراف به اینجا آمده اند. با خودم گفتم چه بر سر این قوم لر آورده اند که اینگونه از هویت خود فرار می کنند؟ صاحب مغازه از من پرسید که شما از کجا تشریف آورده اید گفتم از شهرستان دره شهر استان ایلام . گفت : مردم اونجا هم که لر هستند . آره ؟ گفتم نه مردم اونجا دره شهری هستند !!!!!!!
پس از شوشتر باید عازم مسجد سلیمان می شدم . البته در این مسیر یعنی مسیر شوشتر به مسجد سلیمان ، به یک دو راهی می رسیدیم که یکی به اهواز و یکی به مسجد سلیمان ختم می شد. البته این را خودم نمی دانستم ولی با دوستان تماس گرفتم و بنده را راهنمایی کردند . معمولا وقتی به جایی میرویم می پرسند چرا دیر آمدید در جواب می گوییم چون ماشین نبود یا ماشین کم بود ولی این معمولا اشتباه است چون ماشین بسیار بود و مسافر اندک به هر حال از شوشتر رهسپار مسجد سلیمان شدیم در آنجا یعنی در یک ایستگاه به نام پاسگاه مدرس پیاده شدم و به دوستان لرستانی ملحق شدم . از انجا تا رهدار را نیز با دوستان خرم آبادی بودم .
روستای رهدار حدود 10 کیلومتر از جاده اصلی فاصله داشت در این مسیر انبوهی از ماشین ها که اکثرا مزین به پوسترهای جشنواره بودن جلب توجه میکرد و انسان را وارد حال و هوای خاصی میکرد. پشت بعضی ماشین ها هم علامت MIS دیده میشد . این علامت را معمولا اهل مسجد سلیمان به کار می برند چون روزگاری توسط انگلیسی ها به کار برده میشده است.
اولین بار بود که در چنین همایشی شرکت می کردم و خود به خود شور و شوقی در من به وجود آورده بود . گویی برنده جایزه نوبل شده بودم و میخواستم برای گرفتن جایزه به این جشنواره بروم .
من در کرمانشاه ساکنم و گاها به کردستان هم می روم . معمولا کردها را که با لباس کردی می بینم احساسی آمیخته از حسادت و غرور به من دست میدهد. از طرفی خوشحال میشوم که هر چه قدر ما اصالتمان را حفظ نکرده ایم برادران کردمان جبران کرده اند و از طرفی افسوسی عمیق سرتاپای وجودم را فرا میگیرد که چه بر سر ما آمده است ؟ چه چیز ما را به این روز در آورده است ؟ مگر چند سال است که لباس فرنگی به ایران راه پیدا کرده که همتباران من در این مدت کوتاه میراث هزاران ساله اجدادمان را کنار گذاشتند ؟ مگر چند سال است که تلویزیون به ایران آمده و اصلا چه چیز باعث شده که ما از غریبه ها فقط بی اصالتی و مسخ را به ارث برده ایم؟ سیل بختیاریها که با لباس اصیل خود به سوی همایش می آمدند مرا ذوق زده کرده بود .و آن افسوس ها داشت به امید تبدیل میشد. داشتم امیدوار میشدم که قومیت من نیز می تواند هویت خود را باز یابد. این امید که در این جشنواره به من دست داده بود هنوز در من وجود دارد . دیگر من نیز امیدوارم و می دانم که روزی فرزندان من به هویت خود باز خواهند گشت . میدانم راهی که میروم به ناکجا نیست . میدانم قومم بی ریشه نیست و کسانی در جنوب این کشور زندگی می کنند که اجداد من هستند میدانم که هویت دارم و هنوز کسانی هستند که قلبشان برای قوم میتپد.
به یکی از دوستان که دوربین به همراه داشت میگفتم عکس بگیرد چون میخواستم وقتی به خانه رسیدم به پدر و مادرم که بدون اطلاعشان به این جشنواره رفته بودم این عکسها را نشان دهم و بگویم که پدر و مادرم ما لر هستیم و لر بودن عیب نیست ولی لر بودن از این نوع عیب است که شما هستید. لر بودن از این نوع عیب است که شما حاضرید با مخاطب کردتان کردی حرف بزنید چون او لری نمیفهمد و شما کردی میفهمید.یا او میفهمد ولی حاضر نیست لری حرف بزند.
پس از پیوستن به انبوه حضار توسط دوستان خرم آبادیم با دوستان دیگر نیز آشنا شدم . و دیدم که تنها نیستم . دیدم که ما بسیاریم . البته چیزی که اندکی مرا عذاب میداد این بود که در پوستر بزرگی که در پشت سکوی نمایش نصب شده بود نوشته بود جشنوار شعر بنه وار و اشاره ای به لری بودن جشنواره نشده بود که امیدوارم در دوره های بعدی کلمه لری نیز به آن افزوده شود . در ردیف اول تماشاگران کنار دوستان نشسته بودم و سراپا گوش بودم که نام لر را از زبان همتباران بشنوم .
افراد مختلفی از نقاط مختلفی از کشور آمده بودند . چیزی که جالب بود حضور شاعرانی از بوشهر و شهرهایی از شیراز بود که به نظر میرسد هیچ کسی در ایران این شهرها را لر نشین نمیداند و باید با خود اندیشید که در این شهرها چقدر لر ساکن هست و چقدر لر بودنشان قطعی و مسلم است که حتی شاعر نیز در این میان سربراورده است . شاید در شهر ما که به شهری لر نشین معروف است انگشت شماری باشند افرادی که به لری شعر می گویند . از لرستان کوچک قزوین نیز شاعری دعوت شده بود که متاسفانه موفق به دیدار ایشان نشدیم .
خانم خاطره خاتون جلدانی نیز حضور داشت. خانم جلدانی از اهالی مازندران است که شوهرشان خرم آبادی است و جالب این بود که کاملا به لری مسلط بود و از کلماتی استفاده میکرد که گاه خود بنده از درک معنای آنها اظهار اجز میکردم .
دو بخش از این جشنواره به نظر من از همه بخش ها زیباتر بود یکی از این بخش ها حضور دختری از ایذه بود که یکی از اشعار فردوسی لر ، داراب افسر بختیاری را خواند که این شعر خدائیه نام دارد و بخش بعدی حضور خواننده ای بود که پاپ میخواند و متاسفانه اسمشان را به یاد ندارم . این دوست عزیزمان جغرافیای انسانی مناطق لر نشین را در این آهنگ نشان داده بود و در شعرش بر تمام لر نژادها تاکید داشت از جمله قسمتی که بر لک تاکید داشت و بسیار باعث خوشحالی بنده شد.
شعر خدائیه شعری از اسطوره شعر لری ، داراب افسر بختیاری است . مضمون این شعر اشاره به نوعی جبر دارد که بر جهان حاکم است . اگر به اشعار مولانا هم نگاه کنیم این جبر را احساس می کنیم و بسیاری از شعرا این جبر را به نوعی نشان داده اند از جمله زمانی که مولانا میفرماید : آب تویی کوزه تویی حاصل در یوزه تویی و... میتوان فهمید که این شاعر به نوعی جبر معتقد بوده و هر چه هست و نیست را از آن خدا میداند . همین قضیه در مورد داراب افسر نیز وجود دارد . در این شعر جنگهای تیمور لنگ را هم به خدا نسبت میدهد می فرماید :
شاه تیمور که مشهور و خونریزی بید کمترین بنده ای از مردم تاتار تونه
و این روال در تمام این شعر وجود دارد . وقتی دختر ایذه ای شروع به خواند این شعر کرد من خوشحال شدم چون میدانستم این شعر به کجا ختم می شود و بارها شعر را خوانده بودم . دختر ادامه میداد و نفس در سینه من حبس شده بود من آماده بودم که آن سخن زیبای داراب را از زبان این همتبارم بشنوم . ادامه داد و ادامه داد تا به این بیت رسید :
گهدیه روز قیامت زه لر ایخوم مو حساو تو چه دادیس و چه داره چه بدهکار تونه
وقتی این بیت خوانده شد مجری برنامه به دختر اشاره کرده که دیگر کافیست یعنی وقت نیست ولی دختر همچنان خروشان ادامه میداد تا جایی که به بیت آخر رسید و آنرا با صدای بلند خواند و حقا چنان این بیت را خواند که درخور خواندنش بود:
داراب ای فخر بسه سی تو که بعد از مرگت اسم لر تا به ابد زنده ز اشعار تونه
به محض اینکه بیت خوانده شد صدای ساز و دهل توشمال ها با صدای کل زدن و کف زدن تماشاچیان درهم امیخته شد. من که سر از پا نمیشناختم و جز کف زدن کاری از دستم بر نمیامد فقط کف میزدم و درود میفرستادم بر روان داراب افسر که اینگونه این قوم را سربلند کرد .
بعد از اتمام جشنواره به همراه دوستان به منزل جناب حسین حسن زاده رهدار رفتیم . جمعی گرم و صمیمی از نقاط مختلف کشور آن شب را مهمان منزل گرم جناب رهدار بودند . شب شعری را هم دوستان در منزل جناب رهدار برگزار کردند که باعث تبادلات فرهنگی خوبی در آنجا شد. یکی از اشعاری که دوستی از رامهرمز خواند برای من بسیار جالب بود . در این شعر جمله ای مدام تکرار میشد و آن این بود : قافله فر بگر
در ابتدا که این دوستمان شروع به خواندن شعر کرد برای من سوالی به وجود امد چون در زبان ما فر بگر به معنای پرواز کن است و با قافله همخوانی نداشت با خود گفتم قافله که پرواز نمیکند ، کوچ می کند . از دوستم سوال کردم که فر بگر به چه معنایی است گفت یعنی پرواز کن . گفتم خوب مگر قافله پرواز میکند؟ گفت قافله یعنی کفش دوزک و از من پرسید که شما به کفش دوزک چه میگویید ؟ من فراموش کرده بودم به این خاطر از خانم جلدانی که اصالتا مازندرانی است پرسیدم خانوم جلدانی گفت : مال هالو . همین که خانوم جلدانی این را گفتند دوست رامهرمزیمان گفت جالب است چون ما کفش دوزک را روی نوک انگشت قرار میدهیم و می گوییم کفش دوزک برو "مال هالو" را پیدا کن یعنی کفش دوزک برو خانه دایی را پیدا کن .
تبادلات خوبی صورت گرفت و اشعار زیبایی در آن شب توسط دوستان خوانده شد که کاش همه را ضبط میکردیم چون شنیدن شعر از زبان خود شاعر لطف خاصی دارد .
معماری زیبایی که جناب رهدار برای ساخت خانه به کار برده بودند هم دیدنی بود . از سنگهای مختلف به شکل های مختلف در ساخت این بنا به کار رفته بود . و اشکال هندسی زیبایی به وجود آمده بود که نشان از ذوق اهالی این خطه داشت . در داخل اتاقها هم عکس هایی از بزرگان بختیاری نصب شده بود که به نظر من برای احیای هویت قومی و ایجاد حس غرور در همتباران میتواند راهکار جالبی باشد . بنده در کمتر منزلی دیده ام که اینگونه به تاریخ قومم اهمیت داده شده باشد و البته در مناطق کرد نشین کاملا رایج است که در خانه یا محل کارشان از عکس های بزرگانشان استفاده میکنند .
یکی از این عکس ها متعلق به شاعری از مسجد سلیمان بود که در قرون اخیر میزیسته و جالب است که در اشعارش کریم خان را تاته زا یعنی پسر عمو میخواند .
در پایان هم باید ناباورانه از دوستان خدا حافظی میکردیم و راه منزل خویش در پیش میگرفتیم . ظهر روز سوم فروردین با دوستان خدا حافظی کردیم و راه خانه در پیش گرفتیم . آن شب یکی از به یاد ماندنی ترین شب های زندگی من بود ولی کاش آن ذوق قدیم را داشتم تا با جزئیات تمام آن را به تصویر می کشیدم ولی چه کنیم که قلبمان دیگر پیر است و قلممان ناتوان